عاشق به جرم عشق به بالای دار رفت آری کسی ز عشق تنزل نمی کند
سوغات مرد عشق بجز درد هیچ نیست باید بمیر آنکه تحمل نمیکند
بر در چه می زنید دری وا نمی شود من گشته ام نگرد که پیدا نمی شود
دریا دلم چگونه به یک قطره دل دهم یک قطره آب مانده که دریا نمیشود
لیلا یکی درست بگویم خدا یکی هر کس به یک کرشمه که لیلا نمی شود
حق با تو بود گر به دلت مهر من نبود یوسف که پای بند زلیخا نمی شود
او سیب خواست تو دیگر بگو چرا آدم که خام خواهش حوا نمی شود
من گشته ام تمام جهان را عزیز من هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود
شاعر : سید امیر حسین میر حسینی
.در طلاییه برای درک عظمتش یادگاری از دوران حماسه برایمان سخن میگوید ودل بی قرار را
بی قرارتر میکند از شهیدی می گوید که برای گمنام ماندنش باران به یاری اش می شتابد و
گروه مجبور می شود دست از جستجو بر دارد وآن شهید عزیز را در گمنامی اش رها کند و از
خلوت ملکوتش بیرون نیاورد .
«برای رسیدن به طلاییه باید از خود گذشت» این یکی را هم می گذارمش در قفسه ی حرف
های بلندی که مثل ما غریبه نیست .آخر از خود ما می گوید.
به یادمان طلاییه نظر میکنم : مکان مقدس و وادی پاک احترام دارد پس باید کفش ها را از پا در
آورد و برهنه کرد .
با خودم میگویم « چه رازی است نهفته در این برهنگی در این لمس مستقیم اندام لطیف خاک
روی این ثانیه های خاکستری .» و اید راز دیگری می افتم که « فاش نمی شود مگر به بهای
خون »
از مادری می نویسم که آمده بود و می گفت : مردم آهای مردم . تو رو خدا آروم روی این
زمین پا بگذارید .آخه پیکر عزیز من جگر گوشه ی من زیر این خاک مخفی شده ...
تو رو خدا آهسته بروید یواش بیایید نکنه تن رنجور عزیزم آسیب ببینه .
![]()
![]()
![]()
رقص باد خاک را به غبار روبی زنگار دل هایمان می خواند و غبار معطر شهدا لایروبی مان
میکند
مطمئن می شویم که خدایی هست و دست و دلمان را به غروب می سپاریم
و اعتماد می کنیم به هدیه ای که مادر از آت سوی مدینه برایمان فرستاده :«غروب شلمچه»
شلمچه این غروب ها مال این حرف ها نیست و نه از جنس کلمه ای که ساخته ی دست بشر
![]()

![]()
باشد. مگر کلمه ای که بفهمی که بدانی از دل آسمان پایین آمده و نازل شده بر تو.
